تبليغاتX
الهام باباخانی -
بستنی قیفی

زنان بسیاری را می شناسم که سال های سال در حسرت روزی هستند که همسرشان با شاخه گل سرخی وارد شود ، با لبخندی مهربان و با نگاهی عمیق و دوست داشتنی و بی هیچ حرف ریاکارانه ای آنرا تقدیمشان کند.

آرزوهای این زنان چندان بزرگ نیست . گاهی که پای هق هق گریه هایشان می نشینم ، می گویند : " دلم می خواهد صورتم را بسوزانم . از تنم بیزارم . از تنی که فقط بخاطر او دوستم دارد. وقتی که تنم را دارد دیگر به قلبم ، شعورم و روحم فکر نمی کند . اصلا حاضر نیست به خود زحمت دهد تا گوشه ای از زیبایی های انسانیم را کشف کند . ولی من همیشه به او فکر می کنم. دلم می خواهد بیشتر کشف اش  کنم ، چون برایش احترام قائلم . او چنین نمی کند . زن به نظرش جنسی است که چیزهایی مثل دست و پا اطرافش قرار دارد. فقط گاهی که غذایم خوشمزه تر می شود یا بلوزی برایش می دوزم که ۲۰ هزار تومان می ارزد ، بیشتر به چشمش می آیم .

حوصله ندارد نوشته هایم را برایش بخوانم . هیچ وقت به وبلاگم سر نمی زند ، ولی مدام از بیرون زنگ می زند ببیند تلفن اشغال است یا نه . اگر اشغال بود قیل و قال راه می اندازد که :" دوباره پای اینتر نت نشسته ای ! برو به کارو زندگیت برس . "

تا وقتی دختر خانه بودم از ترس پدر جرات تکان خوردن نداشتم . با هیچ دوستم رفت و آمد نمی کردم . آرزوی جشن تولد حتی یکی شان به دلم ماند . وقتی هم که شوهر کردم باز هم همین است . فقط رفت و آمد های رسمی فامیلی .

با تو هم جرات نمی کنم جلوی او تلفنی حرف بزنم . مثل بچه هایی که حسودی می کنند ، هی اشاره می کند که :" چقدر حرف می زنی ! یک چای بیاور ، میوه ای ، چیزی . شام حاضر است ؟ "

دلم می خواهد یک روز با هم بیرون برویم . موبایل هایمان را خاموش کنیم . دو تا بستنی قیفی بخریم و مغازه ها را نگاه کنیم . مثل همان روزی که با معصومه از دبستان آمدیم . قلک هایمان را شکسته بودیم و با پولش دو تا بستنی قیفی و چند تا آلوچه خریده بودیم . همیشه دلمان می خواست دو تا بستنی قیفی داشتیم ، لیس می زدیم و مغازه ها را نگاه می کردیم . موهایمان را دمب موشی کرده بودیم و با روبان سفید پاپیون بسته بودیم . سرمان را تکان می دادیم که دمب موشی هایمان تاب بخورد .

غش غش می خندیدیم و بستنی هایمان را لیس می زدیم که یکدفعه کسی موی معصومه را کشید . سیلی محکمی لپش را سرخ کرد. بستنی اش روی زمین افتاد . دمب موشی مراهم گرفت و کشید . بستنی من هم زمین افتاد ... و ما هنوز نتوانسته ایم بستنی های قیفی مان را تا ته بخوریم ... "

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387;ساعت 14:14; توسط الهام بابا خانی; |