بیمارم . ناخوش احوالم . کوچه های خلوت راه ام نمی دهند . سایه ی درخت ، برکه ی خنک کجاست تا پاهای تب دارم را بر لبش بگذارم . نگاهم داغ است . هوای نسیم تگرگی دشت را کرده ام . باران تند عصر . پاییز مرموز . شلاق رگبار.
آه که قلبم چقدر وسیع است . آه که در این چهار دیواری چقدر خفت می کشد . پاهای چابکم میل دویدن دارد . دیوارها را خشم دریدن دارم . کجاست سگ گله تا باهم دور تا دور تپه را بدویم ! پستان بزها پر از شیر است . سطل خالی ست . و دست های من دور است .
بادهای دشت هدر می روند . جنگ میان گیسوانم را سزاوارند . ستیز فریاد دلخراشم رابا هو هوی خویش می طلبند . جای من خالی ست تانگاه عاشقم را بر تیغ های بیابانش کشم . جای من خالیست تا طاقباز بر سکوت بیشه بخوابم و زمین بی گناه را نوازش کنم .
ای خدا ، آخر جای من اینجا بود ؟ میان این همه سیمان و زمینی که از قیر سیاه فرش شده است ؟
ای خدا جای من اینجا بود ؟ جای من کنار سه راهی چشمه ی خلوت ، زیر درخت گردوی پیر است . منتظرم تا صبحانه را بخورند . می خواهم استکان ها را کنار جوی ببرم تا خزه هایش با انگشتانم عشقبازی کنند . سنگ های کف آب به من چشمک می زنند و من باز هم استکان را در آب فرو می کنم . مثل دختر دلداده ای که کم کم کوزه اش را آب می کند تا دلدارش بیشتر نگاهش کند .
چقدر سرخی گونه هایم کنار روسری سفید قشنگ است !
دلم می خواهد بروم . می روم .
صبحی زود ، پیش از فلق به دشتی دور می روم و عاشقانه با خاکش می آمیزم .باد گستاخ دوستم دارد .ذره های خاکم را بر خواهد داشت و به سوی آن همه ناباوری خواهد پاشید .شوق پاهایم را بر صخره ها خواهد دواند .فریاد بلندم را بر شیروانی ها خواهد کوفت و فر فره های سرخ دنیا را تند تر و تند تر خواهد چرخاند .
من پخش می شوم در همه جاهایی که آرزویش را داشتم و خواهم رقصید ایستاده با باد برای همیشه ، زیر آسمان کبود .