پرده ی سفیدم
منظره ات را تار کرده است
گاه گاهی از کنارش تو را می بینم
چقدر شجاعی
اتاقت نورانی ست
پنجره ات عریان است
و شیشه هایش
پاک پاک
دست هایت را گشوده ای
و
لبخند می زنی
آسمان مال توست
ابرها
پرنده ها
سرشاخه های درخت
وتمام پشت بام های شهر
خوش به حالت
تا ته دنیا را می بینی
ومن
از گوشه ی پرده ی سفیدم
تنها تو را ...