ماشين و مسکن به جاي
حق و آزادي
وقتي در مجمع دوم روزنامه نگاران ، كسي در گوشم آهسته گفت كه ماشين و مسكن مهم تر از حق و آزادي است ، تلخ شدم.اين پيروزي شومي بود براي آنان كه انديشه را منزوي مي خواستند و انديشمندان را محتاج . پس هر چه كردم نتوانستم به آن ها بگويم كه :
نامه ي آقاي اشتري ، مسئول فلان تعاوني مسكن در كيفم است كه هيئت مديره ناديده گرفت .
نامه ي علي عنقا ، رابط تامين اجتماعي ، خطاب به هيئت مديره را همراه دارم كه از سال 85 تا كنون تقاضاي ليست متقاضيان بيمه را از آنان كرده است و هنوز به او نداده اند !
بانك اشتغال اعضا كه از سال 84 پيگير آن بودم ، به دليل عدم همكاري هيئت مديره در تامين اطلاعات اعضا نا كام ماند.
صندوق حمايت كانون فرهنگي زنان ناشر(كه عضو هيئت مديره اش هستم ) ، در حاليكه تنها يك سال از موجوديت اش مي گذرد، در شرف تاسيس است ؛ و در انجمن صنفي روزنامه نگاران آزاد تهران ،پس از هفت سال، تاسيس نشده است .
براي برگزاري كلاس هاي آموزشي تخصصي رشته ها و گرايش هاي گوناگون مطبوعاتي و رسانه هاي جمعي با دانشگاه علمي - كاربردي و دفتر مطالعات و توسعه رسانه ها صحبت كردم ولي باز عدم همراهي هيئت مديره ...
يك كتابخانه ي اختصاصي از موضوع مطبوعات و رسانه هاي جمعي براي اعضا گرد آوردم و تراكت آن را توزيع كردم.
كارت رفاه براي برخورداري اعضا از امكانات ورزشي و تفريحي هيچ شد.
مقدمات برخورداري روزنامه نگاران از كارت بهداشت كار را انجام داده بودم ولي...
از سال 84 بر لزوم برخورداري انجمن از يك سايت گفته بوديم . سال 85 مبلغ 250 هزار تومان يكجا به دكتر احمدي ، دبير هيئت مديره پرداخت شد تا ايشان يك سايت آماده به انجمن دهند . اصرار من براي گزينش نيرو از ميان اعضا ي انجمن جهت راه اندازي سايت بي نتيجه ماند و هيئت مديره حاضر به گزينش اعضاي مستعد براي همكاري با سايت توسط من نشد.نتيجه آنكه هنوز هم انجمن سايت ندارد .
با زنان ناشر براي برگزاري يك نمايشگاه كتاب جهت كمك به راه اندازي صندوق حمايت روزنامه نگاران صحبت كرده بودم ! و...
بگذريم ... وقتي هيئت مديره همراه نباشد ، و وقتي طبق اساسنامه هر حركتي بايد با تصويب حد اقل سه نفر از پنج عضو هيئت مديره انجام پذيرد ؛ بي شك نمي توان در انجمني كه هيئت مديره ي آن به فكر مسائلي جز اعضايشان هستند و مي توانند تنها با وعده هاي توخالي و فريبنده كه همتي براي انجام اش ندارند، از كساني كه انديشمندي ، آزادي بيان ، عقيده و حقوق خود را با وعده ي حد اقل هاي يك زندگي معاوضه مي كنند راي بگيرند ، كاري از پيش برد.
كاش عاقل باشم و فكر ادامه اي اين را ه را از سر بيرون كنم .
انتشارات "مهیستان " در نظردارد مجموعه هایی از خاطرات و داستان های روزنامه نگاران منتشر کند .
مجموعه ی خاطرات شامل خاطرات واقعی خبرنگاران و روزنامه نگاران (در حیطه ی شغلی )است و مجموعه ی داستانی شامل داستان هایی از روزنامه نگاران است که تاثیر شغلی آنان را در زندگی شان بیان می کند .
علاقمندان می توانند آثار خود را در این دو زمینه همراه مشخصات و شماره تماس یا از طریق پست الکترونیک و یا صندوق پستی : تهران -۳۷۹-۱۵۷۴۹ ارسال نمایند .
توصیه می شود پس از ارسال در کامنت همین وبلاگ قید شود تا در صورت عدم دریافت آن به فرستنده اطلاع داده شود .
چرا ؟
قشر مطبوعاتی در جامعه ی ما باهمه ی تلاش فراوانی که در راه افزایش آگاهی و اطلاع مردم می کند ، از مهجوریت غریبی رنج می برد . کسی زحمات و مشکلات آنان را نمی بیند و از دردها و سختی هایی که بر آن ها می رود أگاه نیست .از این رو " مهیستان " قصد کرده است تا با فراهم آوردن این مجموعه ها گامی در جهت شناخت بیشتر شان بردارد.
بعد از روزنامه ی "ایران "
این دومین خبری است که منقلبمان کرد :
تعدادی از خبرنگاران روزنامه ی " مردم نو " در پی مهلت ۲۰ روزه ی وزارت کارو امور اجتماعی مبنی بر پرداخت حقوق کارکنان ، به همراه عکاس روزنامه اخراج شدند .
به گزارش خبر گزاری ایسنا ، مدیر مسئول روزنامه دستور توقف خبر های تولید ی را داده و سپس خبرنگاران را اخراج کرده است .
پیش از آن حدود سی نفر از کارکنان فنی وخیر نگاران روزنامه ی " ایران " در پی اعتراض و اعتصاب روزنامه نگاران یکی از بخش های روزنامه اخراج شدند.
هفته ی گذشته نایب رئیس هیئت مدیره ی " انجمن صنفی روزنامه نگاران آزاد تهران " تعدادی از اعضا را فراخواند تا نامه ی اعتراض آمیزی جهت برگزاری مجمع عمومی و تغییر هبئت مدیره برای رسیدگی بهتر به امور صنفی تنظیم نمایند .
عملکرد ضعیف اعضای هیئت مدیره ی انجمن های صنفی روزنامه نگاران و عدم پیگیری،همکاری و اصرار اعضا به کیفیت و قدرت عملکرد هیئت مدیره از عوامل این ضعف محسوب می شود که چنین اتفاقاتی آن را ثابت می کند.
این خطر همیشه در کمین است و اعضای هر صنفی با توجه به آن باید با حضور فعال و آگاهانه د رصنف خود از آن پیشگیری و در هنگام وقوع ، با آن مقابله کنند .
... مدت ها است که همسرش او را قلم به دست ندیده است . شب ها ظرف میوه و تنقلات کنار دستش مهیا است . زندگی شیرین شده. زنش سر به راه شده . هما ن شده که او می خواهد. کاش همیشه همین طور بماند! رخت و لباس بچه ها روی طناب تاب بخورد ،بوی چای تازه دم در خانه بپیچد ، و سفره ی شام ساعت هشت پهن باشد. سبزی خوردن تازه سر سفره بگذارند و ساعت نه همه خوابیده باشند . همه جز او که نیمه شب بی آنکه چشم باز کند می گرید . برای کاغذ و قلمی که کنج کیف خبر نگاریش بیهوشند . گوشه ی انباری . گوشه ی تاریک و پر خاک انباری .
هق هقش در سنگینی دالان سینه خفه می شد . نفس می کشید ، نفس های عمیق . شاید هوای گذشته از ته انباری به سینه اش برسد . شاید تکانی بخورد . باز عینکش را بگذارد و سایه ی مسلطش بر کاغذ بیفتد . بنویسد، بنویسد و از صدای قلم سرشار شود . از ریزش حروف ، از بارش گفتار .چون روزهای آغاز دبستان . چون شعرهای دبستانی با یاران دبستانی ، دبیرستانی و دانشگاه .
آن روز رسید . تلخ رسید . بعد از حادثه ی کوی دانشگاه . دوباره روزنامه ها با عکس های درشت روی تختش پهن شد. دوباره عینک زد ، دوباره التهاب درگشود .
کیفش را از انباری آورد . کاغذ ها را بیرون کشید . به قلم " ها " کرد تا گرم شود . آنقدر روی کاغذ کشید تا نوشت . نوشت . نوشت .
باور نمی کرد . او دوباره نوشته بود ! کسی خانه نبود و او می توانست گستاخی قلمش را روی کاغذ تماشا کند. اتفاقی که نباید می افتاد ، افتاد . او دوباره نوشت و زخم اشتیاقش مثل سر قلمش تر شد. نباید چیزی می گفت . باید آن را پنهان می کرد تا آرامش زندگیش بر هم نخورد ، کشمکش نشود و بچه ها آزارنبینند .
دوباره به نوشته ها نگاه کرد . هنوز جوهرش تر بود و می درخشید . نمی توانست چشم از آن ها بردارد . وسوسه ی عجیبی در دلش افتاده بود . باز هم اختیار از کف داده بود .تا کی می توانست کوه اشتیاقش را زیر توده ای از نصیحت و پند پنهان کند ! همین روزنه کافی بود تا بوی وطن دوستی و مردم داری دوباره او را ا ز خود بی خود کند. باز چشم هایش خیز بردارد ، بدرخشد و لرزه ای مشتاق او را از جا بکند .
تصمیمش قطعی شد . پنهانی با نشریه ای تماس گرفت و شروع به نوشتن کرد . باز هم خاموش ، باز هم بی نام . مثل یک سرباز گمنام پشت استتار عشق می جنگید . زیر رگبار درد های جامعه مبارزه می کرد. باید کمک می کرد ، او وظیفه داشت از توانایی هایش استفاده کند و مالیات حضورش را به جامعه بپردازد. او باید قدم برمی داشت و صدای گام هایش را بی آنکه دیده شود به گوش تاریخ می رساند .
هیچ کس او را نمی دید ، هیچ کس ! جز دیوار های خاموش و وجدان بیداری که روزی او را می کاوید . او را چون حلول حقیقت ، د رشریا ن تاریخ !
" احمد رضا دریایی" روزنامه نگار با سابقه درگذشت .
این خبر را دوست و همکار ناشناسم ا ز وبلاگ " گل گندم " برایم فرستاد. به آنی ۱۶ سال عقب رفتم و خودم را دیدم که روبرویش آنطرف میز سر دبیری هفته نامه ی " آینه " نشسته ام و حالا همه چیز همانطور یخ زده مانده است .
فراموشش نکردم و نخواهم کرد. پس از چهل و چهار سال فعالیت مطبوعاتی در نشریه های فردوسی -روزنامه اطلاعات -هدف -آینه و روزنامه همشهری در سن ۶۷ سالگی در آگهی ترحیم خوانده شد .
روحش شاد .
آیا می دانید انجمن صنفی چیست ؟ چه کاربردهایی دارد؟ و از چه اجزایی تشکیل شد ه است ؟
به نظر شما چقدر ضرورت دارد و آیا جامعه ی ما آنرا بر می تابد ؟
انجمن های صنفی ( سندیکای ) مطبوعات چطور ؟ آیا مفید بوده اند ؟ چرا ؟