استاد دانشگاه بود ولی در آمد اصلی اش از یک " فست فود " تامین می شد که روزی سه میلیون تومان سود خالص داشت . اینها را جلوی جمع ایستاد و با افتخار گفت : " دکترای مدیریت دارم از دانشگاه تهران . در هر سه مقطع لیسانس ، فوق لیسانس و دکترا هم شاگرد اول بوده ام . "
مدیریت استراتژیک یکی از پیشرفته ترین علوم مدیریتی دنیا است که شما می توانید به کمک آن هر جایی را با هر امکاناتی چنان اداره کنید که در مدت کوتاهی با کمترین ضریب اشتباه به سود قابل توجهی برسید . این روش حتی در اداره ی اقتصاد منزل هم کاربرد دارد.
در این علم به سادگی می توان تهدیدات ، امکانات ، خطرات و فرصت ها را محاسبه کرد و به سرعت از آن ها گذشت و یا آن ها را به دست آورد .
کتاب هایش را که بخوانیدذوق می کنید . در می یابید که چگونه می توان در همین مملکت با بی ثباتی اقتصادی فراوانی که دارد رشد کرد و آسیب ندید .
بسیاری شرکت های ورشکسته که حتی به مرحله ی فروش لوازم خود رسیده بودند بابه کارگیری این علم نه تنها از ورشکستگی نجات یافتند بلکه ظرف دو تا سه سال به اولین در نوع خود رسیدند .
در می یابید که مشکل تغییرات ناگهانی سیاست های اقتصادی ، جهانی است و هم از این رو آنان که سیستم خود را به روش تاکتیکی اداره می کنند نمی توانند در دنیایی که تغییرات سریع ، شرایط استراتژیک فراهم می کند ، مدیریت موفقی داشته باشند .
اهداف مالی شما در هر موردی باید تابع دو برنامه ریزی بلند مدت و کوتاه مدت باشد که در آن عوامل مالی و غیر مالی - دینفعان داخلی و خارجی و شاخص های هدایت گر و تابع وجود دارند . آن ها که فقط به منافع کوتاه مدت فکر می کنند پیشرفت و ماندگاری خود را در آینده فدا کرده اند و از طرفی نمی توان فقط با برنامه ریزی بلند مدت حرکت کرد ، چون سرمایه های شما را در کوتاه مدت برنمی گرداند و شما زمین خواهید خورد . باید براساس اهداف کمٍی بلند مدت ، بودجه بندی سالانه یا ماهانه مشخص کرد تا حرکت های مالی ، قابل کنترل باشد و بتوان در کوتاه ترین زمان جلوی خطرات ناگهانی را گرفت .
کتاب " سازمان استراتژی محور " نوشته رابرت اس کاپلان و دیوید پی نورتون است که دو پایه ریز کاربردی این علم هستند . ترجمه آن از پرویز بختیاری است و انتشارات سازمان مدیریت صنعتی آن را چاپ کرده است . خواند ن آن را به شما توصیه می کنم و اگر باز علاقمند به داشتن اطلاعات بیشتری در این خصوص بودید کتاب های دیگری را معرفی خواهم کرد .
زنان بسیاری را می شناسم که سال های سال در حسرت روزی هستند که همسرشان با شاخه گل سرخی وارد شود ، با لبخندی مهربان و با نگاهی عمیق و دوست داشتنی و بی هیچ حرف ریاکارانه ای آنرا تقدیمشان کند.
آرزوهای این زنان چندان بزرگ نیست . گاهی که پای هق هق گریه هایشان می نشینم ، می گویند : " دلم می خواهد صورتم را بسوزانم . از تنم بیزارم . از تنی که فقط بخاطر او دوستم دارد. وقتی که تنم را دارد دیگر به قلبم ، شعورم و روحم فکر نمی کند . اصلا حاضر نیست به خود زحمت دهد تا گوشه ای از زیبایی های انسانیم را کشف کند . ولی من همیشه به او فکر می کنم. دلم می خواهد بیشتر کشف اش کنم ، چون برایش احترام قائلم . او چنین نمی کند . زن به نظرش جنسی است که چیزهایی مثل دست و پا اطرافش قرار دارد. فقط گاهی که غذایم خوشمزه تر می شود یا بلوزی برایش می دوزم که ۲۰ هزار تومان می ارزد ، بیشتر به چشمش می آیم .
حوصله ندارد نوشته هایم را برایش بخوانم . هیچ وقت به وبلاگم سر نمی زند ، ولی مدام از بیرون زنگ می زند ببیند تلفن اشغال است یا نه . اگر اشغال بود قیل و قال راه می اندازد که :" دوباره پای اینتر نت نشسته ای ! برو به کارو زندگیت برس . "
تا وقتی دختر خانه بودم از ترس پدر جرات تکان خوردن نداشتم . با هیچ دوستم رفت و آمد نمی کردم . آرزوی جشن تولد حتی یکی شان به دلم ماند . وقتی هم که شوهر کردم باز هم همین است . فقط رفت و آمد های رسمی فامیلی .
با تو هم جرات نمی کنم جلوی او تلفنی حرف بزنم . مثل بچه هایی که حسودی می کنند ، هی اشاره می کند که :" چقدر حرف می زنی ! یک چای بیاور ، میوه ای ، چیزی . شام حاضر است ؟ "
دلم می خواهد یک روز با هم بیرون برویم . موبایل هایمان را خاموش کنیم . دو تا بستنی قیفی بخریم و مغازه ها را نگاه کنیم . مثل همان روزی که با معصومه از دبستان آمدیم . قلک هایمان را شکسته بودیم و با پولش دو تا بستنی قیفی و چند تا آلوچه خریده بودیم . همیشه دلمان می خواست دو تا بستنی قیفی داشتیم ، لیس می زدیم و مغازه ها را نگاه می کردیم . موهایمان را دمب موشی کرده بودیم و با روبان سفید پاپیون بسته بودیم . سرمان را تکان می دادیم که دمب موشی هایمان تاب بخورد .
غش غش می خندیدیم و بستنی هایمان را لیس می زدیم که یکدفعه کسی موی معصومه را کشید . سیلی محکمی لپش را سرخ کرد. بستنی اش روی زمین افتاد . دمب موشی مراهم گرفت و کشید . بستنی من هم زمین افتاد ... و ما هنوز نتوانسته ایم بستنی های قیفی مان را تا ته بخوریم ... "
در غرفه ی " کانون فرهنگی زنان ناشر " بودم . آقایی عنوان غرفه را دید و گفت : " اینجا هم زنان برای خود سیستمی آفریده اند . پس مظلومیت ما چه می شود ؟ "
گفتم : " ازچه می گویید ؟ " . گفت : " تمام فشار خرج و مخارج زندگی و آلودگی فضای کار بیرون با مرد است . او به واقع وقتی برا ی زندگی کردن ندارد و روحش در آلودگی ها ی بیرون از خانه خراشیده و آب می شود ، آنوقت مدام جمعیت ها و انجمن های حمایتی از زنان از این جا و آن جا سبز می شوند . "
گفتم :" اگر چنین است چرا شما نیز به فکر تاسیس انجمنی برای حمایت از حقوق خود نمی افتید ؟ "
پوزخندی زد و گفت : " مگر ما وقت این کار ها را داریم ! از صبح تا شب باید بدویم برای خرج خانه . شما بیکارید و می توانید چنین تشکیلاتی راه بیاندازید."
گفتم : " ما بیکار نیستیم . زنان شاغل از شما بیشتر کار می کنند . علاوه بر کار بیرون ، رسیدگی به امور منزل و فرزندان هم بر عهده ی آنان است ولی چون به شدت احساس نیاز می کنند از کوچکترین فرصت برای ایجاد مراکزی جهت حمایت از خود استفاده می کنند . شما هم اگر به واقع نیازمند این حمایت باشید به تاسیس چنین انجمنی همت خواهید گمارد . "
سرش را تکان داد و روی میز را نگریست و به سالنامه ای اشاره کرد و گفت : " این چیست ؟ " گفتم : " سالنامه ی بانوان است ، که علاوه بر تقویم، حاوی بانک اطلاعاتی بانوان نیز هست و در آن اطلاعات مربوط به بیماری های زنان و راه های پیشگیری و مقابله با آن به زبان ساده و موضوعات روانشناسی ، خود شناسی و رژیم های چاقی و لاغری و مباحث تخصصی ارتباطی ، اجتماعی ، روانشناسی ، حقوقی ، پزشکی ، ازدواج ، بارداری و کودکان آورده شده است . "
به طعنه گفت : " سالنامه ی آقایان هم دارید ؟ "
گفتم : " در حال انتشاراست . "
متعجبانه نگاهم کرد و ادامه دادم :" ما شما را در کنار خود می بینیم . آرزوی ما هم این است که شما نیز ما را در کنار خود ببینید ، درکمان کنید و محترممان بشمارید . ما قرن هاست که می کوشیم شما را درک کنیم و محترم بشماریم . ما برای هم آفریده شده ایم و رواست تا به نیمه های دیگر خود نیک تر بنگریم . "
لحظاتی سکوت کرد و سپس یکی از سالنامه ها را برداشت و گفت :" این را می خرم . "
گفتم :" برای همسرتان می خواهید ؟ "
گفت : " نه ، برای خودم . می خواهم همسرم را بهتر بشناسم ! "
به شدت درگیر نمایشگاه ام ولی با این وجوداز کوتاه ترین زمان هم برای دیدن پیام های شما استفاده می کنم.ممنون از اینکه با من اید . توشه های امیدوار کننده ای ازنمایشگاه برایتان دارم که حتما بعد از اختتامیه به اطلاعتان می رسانم .
یادتان همیشه با من است . دوستتان دارم .
در
بیست و یکمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران
" کانون فرهنگی زنان ناشر " در بیست و یکمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران غرفه ی مستقل دارد :
راهرو ۱۸ غرفه ۱۱
زنان بد به همه جا
این عنوان کتابی است که بعدها "بهشت " اش تبدیل به " آسمان" شد . نویسنده ی آن " اوته ارهارت " است و احتما لا بسیاری از شما آن را خوانده اید . (انتشارات نسل نو اندیش )
آموزه های این کتاب به زنان می گوید باید منطقی باشند وبه زندگی کردن خودشان بسیار اهمیت دهند . در نگاه اول هیجان آور است ولی اگر کسی توصیه هایش را بی آنکه به گفته های کتاب در عمق وجودش مومن شذه باشد به کار ببندد ، خود را گرفتا برزخی مخوف کرده است که رهایی از آن با هیچ قرص و ماده ی آرامش بخشی امکان پذیر نیست . او نه می تواند آن زن سالم و قوی و موفق باشد و نه دیگرمی تواند به روش پیشین خود زندگی کند. دقت بسیار در جوانب زندگی و توانایی ها یتان را پیش از عمل به چنین کتاب هایی به شما توصیه می کنیم . بخشی از آن را بخوانید :
" زن جنس سر به راه ، مهربان ، انعطاف پذیر ، فروتن و نجیبی است . چنین تصویری در ذهن همه ی بانوان وجود دارد . سر به راه بودن باید راهی به سوی کامیابی باشد . اما در واقع چنین نیست .
امروزه زنان نمی خواهند فقط سربه راه باشند . آگاهی زنان از خویشتن افزایش یافته است . با این حال ، تناقض های فراوانی د رذهن زن امروزی نهفته است . می کوشد تا خود را ابراز کند . اما وجدانش ناراحت است . در بیرون خاموش اما در درون آکنده از کشمکش است . از سویی می خواهد محبوب همگان باشد و می کوشد همه را راضی نگه دارد . از سوی دیگر می داند که به این ترتیب دچار وابستگی می شود . می خواهد ابراز وجود کند ، اما قصد آزار هیچ کس را ندارد ، می خواهد به هدف اش دست یابد ، اما میل ندارد دیگران را پشت سر بگذارد ، می خواهد انتقاد کند ، اما بد کسی را نمی خواهد ، می خواهد عقاید خود را بیان کند و دیگران را متقاعد گرداند ، اما نمی خواهد اختیار اوضاع را در دست بگیرد ، می خواهد اعتماد به نفس داشته باشد ، اما کسی را نترساند.
دو دلی و تردید او در حالت های ظریف جسمانی اش نمایان است . سری که اندکی خم شده ، نگاهی شرمگین و پرسشگر و لبخندی مردد ، گویی این پیام را مخابره می کند : " د ر عمق وجودم از خودم مطمئن نیستم . به من بگویید چه کار کنم . "
بر این همه زیبایی پا مگذار
لبه های ظریف گلبرگهای هستی
بر تمام زمین فرش است
----------------------------------------
شعله ها
گرمای داغند از تن درخت
حسرت سال ها دست بر آوردن به آسمان
----------------------------------------
شب از تو شاعره می سازد
و شعر
از تو نرمی می آفریند
تا بغلطی در درزهای ظریف روان
و مرحم نهی بر خراش های ناپیدای دل
از نادیدنی های غفلت آدمی
-------------------------------------
شعف ساخته ی حس چرخش و پرواز است
آنگاه که مرا بی زنجیر تن
در فضای لایتناهی می چرخانی
هیچ چیز
به هیچ بهانه ای
غمم نخواهد بخشید
بیمارم . ناخوش احوالم . کوچه های خلوت راه ام نمی دهند . سایه ی درخت ، برکه ی خنک کجاست تا پاهای تب دارم را بر لبش بگذارم . نگاهم داغ است . هوای نسیم تگرگی دشت را کرده ام . باران تند عصر . پاییز مرموز . شلاق رگبار.
آه که قلبم چقدر وسیع است . آه که در این چهار دیواری چقدر خفت می کشد . پاهای چابکم میل دویدن دارد . دیوارها را خشم دریدن دارم . کجاست سگ گله تا باهم دور تا دور تپه را بدویم ! پستان بزها پر از شیر است . سطل خالی ست . و دست های من دور است .
بادهای دشت هدر می روند . جنگ میان گیسوانم را سزاوارند . ستیز فریاد دلخراشم رابا هو هوی خویش می طلبند . جای من خالی ست تانگاه عاشقم را بر تیغ های بیابانش کشم . جای من خالیست تا طاقباز بر سکوت بیشه بخوابم و زمین بی گناه را نوازش کنم .
ای خدا ، آخر جای من اینجا بود ؟ میان این همه سیمان و زمینی که از قیر سیاه فرش شده است ؟
ای خدا جای من اینجا بود ؟ جای من کنار سه راهی چشمه ی خلوت ، زیر درخت گردوی پیر است . منتظرم تا صبحانه را بخورند . می خواهم استکان ها را کنار جوی ببرم تا خزه هایش با انگشتانم عشقبازی کنند . سنگ های کف آب به من چشمک می زنند و من باز هم استکان را در آب فرو می کنم . مثل دختر دلداده ای که کم کم کوزه اش را آب می کند تا دلدارش بیشتر نگاهش کند .
چقدر سرخی گونه هایم کنار روسری سفید قشنگ است !
دلم می خواهد بروم . می روم .
صبحی زود ، پیش از فلق به دشتی دور می روم و عاشقانه با خاکش می آمیزم .باد گستاخ دوستم دارد .ذره های خاکم را بر خواهد داشت و به سوی آن همه ناباوری خواهد پاشید .شوق پاهایم را بر صخره ها خواهد دواند .فریاد بلندم را بر شیروانی ها خواهد کوفت و فر فره های سرخ دنیا را تند تر و تند تر خواهد چرخاند .
من پخش می شوم در همه جاهایی که آرزویش را داشتم و خواهم رقصید ایستاده با باد برای همیشه ، زیر آسمان کبود .