فرا رسیدن نوروز باستانی و بهارطبیعت را بر همگان شادباش می گوییم.
و
یکم فروردین ـ روز جهانی شعر ـ بر تمام شاعران نیکو سرشت فرخند ه باد.
می خوانم
رنگ های آواز
از لابه لای دندان هایم مشعشع است
هنگامی که ترانه ی سپاس می سرایم
بر سکوی احترام :
شاهکارخلقتی ای بی همانند
مانند تو نیستم
و
مانند من نخواهی بود
همچون هم از یگانگی رنج می بریم
..............................................
من از این پایان نمی هراسم
رشته ام در نگاه تو جاری ست
با هر خاطره
یادگاریم در اندیشه ات ورق می خورد
امتدادم را
هم خانه شو
" ای همچو من مغرور "
دلم برای خانه روستاییمان تنگ شده . از حیاطش کوهم پیداست . کوه من است . درست روبروی تاکستان .
وقت انگور چینی که می شود ، دستکش دستم نمی کنم. شیره ی انگور را دوست دارم. انگورهایمان شیرین است . از همان هایی ست که پدر پدر بزرگم هر روز برای پیشکش مادرش می برد. خجالت هم می کشید که زمینش کم آب است و انگور ها لطیف نیست .
چرا پدر مرا برای آبیاری نمی برد ؟ نیمه شب نوبت آبش است . دلم می خواهد کنار فانوسش با هم بلرزیم و گِل های کرت دور پاهایمان بچسبد . چقدر دوست دارم صدای بیلش را ، وقتی راه آب را عوض می کند . و صدای حباب های تشنگی زمین را که از زیر آب گل آلود بیرون می زند و صدای گیوه های همسایه را، که بیل به دوش می گذرد . همان که یک درخت زرد آلو دارد .
یادش بخیر درخت زرد آلوی نشان کرده ام . آن بعد از ظهر تابستانی که نخوابیدم و سراغش رفتم .از صبح بوی عطرش مستم کرده بود .از آن بالا بالایی هایش می خواستم. دمپاییم را کندم و بالا رفتم. مثل میوه های بهشتی بود . چند تایی که خوردم صدای پدر آمد . ترکه به دست دنبالم آمده بود : " از درخت مردم بالا می ری ! ... " دو تا شاخه پایین آمدم و خودم را پرت کردم . درخت بیرون ده بود . پا برهنه دویدم . درخت مردم شوخی نداشت ؛ پدر از حق همسایه نمی گذشت . تا خانه ی کافیه خانم دویدم . درش همیشه باز بود . مرا که دید صاف به پاهایم نگاه کرد . زد روی دستش و گفت : " با خودت چه کردی ؟ " پاهایم غرق خون بود . تشت مسی را آب کرد . پاهایم را که تویش گذاشت ، سوختم. خون مثل حریر قرمزی تاب می خورد . دیگر چیزی نشنیدم. فقط صدای گز گز پاهایم بود و مزه ی زرد آلوی گوشه ی دندانم... امسال که رفتم ، درختم خشک شده بود . زردآلویی نداشت . کسی آن دور و بر نبود . بغلش کردم و سخت فشردم. پوستش از خشکی جرق جرق کرد . آهی در سینه ام منفجر شد . آرام به گوشش گفتم :" کجاست زردآلوهای بهشتیت ؟ " انگار لرزید . پاهایم گز گز کرد . بغضم ترکید و باد برگ های کچلش را روی زمین ریخت . بوی زرد آلو آمد و نهالی گوشه ی تاکستان تکان خورد.
پدرم نهال کاشته بود ...
اینجا
شکار تو آسان میسر است
در یک قدم به تیر
پیش از ظهور ذهن
اینجا
هدف به تو تنها نشانه نیست
چشمی به چشم ماشه کشیدست روبرو
قصه ی کهنه ی دلدادگی شب به سکوت /
تا کجا می ماند ؟ /
پرتو چکه ی آب /
بر سیاهی زمین /
در دل کوچه ی تنگ /
شاخساری خسته /
زیر یک لانه ی پر تخم هنوز /
پس چرا نشکسته ! /
منگ می چرخم از این باد سمج /
کوچه های کاهی /
کفتران چاهی /
اینهمه بغض فرو خورده ی سنگ /
در دل نرم کبود /
کاشکی جا می شد /
کاشکی شانه ی خورشیدی مهر /
غرق دریا می شد /
کاشکی شادترین بذر زمین /
ریشه ی زیرین داشت /
کاش مرغ سر باد آورده /
نغمه ای بی کین داشت /
باز هم شب پره و وز وز زخم /
باز هم چک چک چک /
باز هم بی کسی و ساعت دل /
باز هم تک تک تک /........
کاش چیزی بودم /
غیر از این شکل دو پا /
چیز خوبی چون جمع /
چیز خوبی چون ما /