فوت مادر گرامی خانم " رویا بیژنی " دوست و همراه سخت کوش گروه " آینه " را به وی و همه ی بازماندگان تسلیت عرض می کنیم و برای آنها صبر و شکیبایی آرزومندیم .
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386;ساعت 11:28; توسط الهام بابا خانی;
|
مناسبت این روزهاباعث شد تا بار دیگر شاهکار " پرینوش صنیعی " را از گنجه بیرون آورم ." سهم من " اثری قابل تحسین است که حکایت سه نسل انقلاب ، قبل و بعد از آن را باخود دارد.زبان روان و صداقت توصیف نویسنده ما را بی هیچ سختی با داستان همراه می کند و تصویر روشنی از آن روزها می دهد. به آن ها که این کتاب را نخوانده اند ؛ خواندنش را توصیه می کنم و به سهم خودم از نویسنده ی آن سپاسگذارم .
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386;ساعت 13:44; توسط الهام بابا خانی;
|
بخار دهانش در هوا می پیچید . چین ها ی آکاردئونش باز و بسته می شد .چشم هایش را بسته بود و می خواند : " موی سفید ُ توی آینه دیدم / آهی بلند از ته دل کشیدم /..." هفده ساله بود . پسر ده ساله ای کنارش دنبک می زد . دلم به صدایش چسبید . اسکناسی دستش دادم و پیچیدم داخل پاساژ .
بوتیک ها چراغانی بود و سالن پر از مردم .پولک های لباسی خیره ام کرد . از میان همهمه تونلی باز شد و نوای حزن انگیزی از پشتم خواند : " مستی ام درد منو / دیگه دوا نمی کنه / غم با من زاده شده / منو رها نمی کنه / ... " سیزده ساله بود. انگشت های سیاهش روی دکمه های آکاردئون می لغزید و کودک هفت ساله ای با جعبه کفشی خالی گوشه ی لباسش را گرفته بود .
دلم ذوب شد . صدایش بلندتر خواند : " مستی ام درد منو / دیگه دوا نمی کنه /..." ویترین ها برق می زد . کسی نگاهش نمی کرد . پسر باز هم خواند : " دیگه دوا نمی کنه / دیگه دوا نمی کنه / ..." کسی نشنید. همهمه بالا بود . صدا بغض آلود شد . بچه ای آب نباتش را لیس می زد. صدا پایین آمد . لرزید ، لرزید و خاموش شد . ولی آکاردئون همچنان ملودی را می نواخت .
گلویم گرفت . از پاساژ بیرون آمدم . سر پیچ شلوغ بود . جلوی کافی شاپ ، جوان خوش تیپی ذرت مکزیکی می فروخت . بوی خوشی از بخارش بلند بود . باز هم نغمه ای برخاست :" توی دنیا / هرکسی یه جوری / نون رو در میاره / زندگی قشنگه / غصه ای نداره / تو دو روزه دنیا / غصه ننگ و عاره / ... " پسر شش ساله ای دنبک می زد و می خواند . صورتش از سرما کبود بود و بلوزش پاره .
حنّاق گرفتم . شروع کردم به دویدن . پایم به چیزی گیر کرد و محکم افتادم . سرم را که بلند کردم ، بچه ی چند ماهه ای مثل جنازه روی زمین افتاده بود . دست حنا بسته ی زنی پیش آمد و گفت : " شوهرم معتاد است ، بخاطر این بچه کمکی بکن ! " . دهان کودک باز بود و بخاری از آن نمی پیچید . پیشانیم را به خاک کوبیدم و گفتم : " ای خدا ا ا ا ... ! "
+
نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386;ساعت 14:55; توسط الهام بابا خانی;
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386;ساعت 14:30; توسط الهام بابا خانی;
|
عجیب است ! گاهی فکر می کنیم ما خداییم . بی نقص و همیشگی ! اگر کسی دوستم نداشت پست است ، خائن است ، دروغگوست . او که گفت دوستم دارد باید تا ابد دوستم بدارد . حتی اگر دیگر دوست داشتنی نبودم ! اشکالی ندارد اگر به خودش دروغ بگوید و به دل و فکر خودش خیانت کند ! مهم نیست حتی اگر فهمید اشتباه کرده ، برای آنکه قطعیت من بهم نریزد ، روز هاو ماه ها خودش را سرکوب کند ! فقط باید وفادار بماند تا مطلق بودن حرفش ثابت شود . چرا ؟ فکر کن ! مهم این است که او در لحظه ای که دوستت دارد راستش را گفته و وقتی دوستت ندارد هم ، دروغ نگفته است !
راستگویی در هر زمان مهم ترین چیز است . چون تکلیفت را می فهمی . و یک چیز دیگر : اگر وبلاگی تازه نشود ؛ اگر حرف نویی نداشته باشد تو به او سر خواهی زد ؟ پس اندیشه کن که شاید ماندگاری تو در کهنگی فکر و روان ؛ او را دلزده کرده است . به او حق بده اگر پویایی اش ( هر چه که باشد ) تو را برنتابد . اما .... خودت را بخاطر او تغییر نده . بگذار تو را بخاطر اصالت ارزش های خودت بخواهد تا هم دوست داشتنی تر باشی و هم آسوده روان تر . جوهر تو ، بی مثال ترین چیزی ست که در کسی جز تو نمی توان یافت واین می ارزد به همه ی قیمتی که برایت می پردازند .
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386;ساعت 16:18; توسط الهام بابا خانی;
|
در این خارزار تفدیده/
اگر رشته رشته داده ایم جانمان را/
تا مغز استخوان /
دلخوشیم به سبزینه ای که در مشت فشرده ایم/
تا کنون /
با آب خون/
با خاک جان/
و با/
مهر جاودانه ای پاک /
به هستی برتر /
و /
تکیه گاه آرمانی فردا/
.
.
.
خرابش نکنید سبزینه ها را /
اینها/
زینت ریسمان امیدند/
در عروج عشق/
تا سقف آبی آسمان/
تا شانه ی دوست /
برکت پدر /
حرمت مادر /
و/
نعمت خواهر و برادر /
.
چشم بگردانید/
وباخنکایی زلال ، چهره بشویید/
از داغ سرخی سقوط دراین خواهش /
این بلندی رو به پایین است /
عکسی از ماه /
در دل مرداب
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386;ساعت 8:10; توسط الهام بابا خانی;
|
عشق
عشق چشمی است که گاه خود را به کوری می زند
تا از خیابان عبورش دهی
بی که بدانی عبورت داد
( از محمد علی بهمنی )
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386;ساعت 9:4; توسط الهام بابا خانی;
|
و سکوت را دست به سینه می بینم / وقتی پر از حرفهای لایتناهی ست / طول و عرض واژه ها ؛ حجم قامتت را وزن نمی کند / اندیشه ام پر از توست / و لبم / در هوای بی رنگ و بو متصاعد شده است / شکوه ؛ چشمه ی همه ی ذرات نگفته هاست / و مهرم / زاده می شود دم به دم / تا غسل تعمید گیرد در این سرچشمه ی پاک / تا / دست های تو / آمیخته با مه ای سبک مرا بشوید / و باز / باز / باز دوباره زاده شوم / د ر سکـــــوت ...
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386;ساعت 13:36; توسط الهام بابا خانی;
|
چند روزی صبر کردیم تا نظر دوستان را درباره ی انجمن صنفی بخوانیم .
آن ها انجمن ها را نا موفق و نا کارآمد دانستند . چرا ؟
نخستین سئوال من در ابتدای مطلب این بود :" آیا می دانید انجمن صنفی چیست ؟ چه کاربردهایی دارد و از چه اجزایی تشکیل شده است ؟ "
هیچ یک از دوستان به این سئوالات پاسخ ندادند و تنها به ناکارآمدی آن اشاره کردند . اصلی ترین دلیل این نا کار آمدی ، ناآشنایی اعضا از چیستی انجمن ؛ کار بردهای آن و دلایل وجود و وظایف و حقوق اجزای آن است . اینکه نمی دانیم دلیل اصلی ایجاد یک تشکل صنفی چیست . آیا " انجمن صنفی " جایی شبیه تعاونی است که وظیفه اش دادن بن و طرح ترافیک و مسکن تعاونی و یا اقلام گوناگون وسایل زندگی و غیره است؟ یا محلی برای آموزش ، آگاهی ، حمایت حقوقی و دفاع صنفی !
چقدر از تاریخچه و روند حرکت های چنین انجمن هایی در دنیا و ایران آگاهی داریم؟ چقدر در انتخاب هیات مدیره توجه می کنیم ؟ و به درستی اساسنامه ها و آئین نامه ها و احتمالا مرامنامه های انجمنمان؟
آیا تصور نمی کنید نخستین دلیل اشکالات این انجمن ها خود ما هستیم ؟
به این بیاندیشیم . به اینکه وقتی انگشت اشکال خود را به سمتی می گیریم همیشه باقی انگشتان به سمت خودما اشاره می کنند . امتحان کنید !
+
نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386;ساعت 12:38; توسط الهام بابا خانی;
|