تبليغاتX
الهام باباخانی
انجمن صنفی

آیا می دانید انجمن صنفی چیست ؟ چه کاربردهایی دارد؟ و  از چه اجزایی تشکیل شد ه است ؟

به نظر شما چقدر ضرورت دارد و آیا جامعه ی ما آنرا بر می تابد ؟

انجمن های صنفی ( سندیکای ) مطبوعات چطور ؟ آیا مفید بوده اند ؟ چرا ؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386;ساعت 16:9; توسط الهام بابا خانی; |

سقراط

این مرد در بحبوحه جنگ و آشوب آرامش روحی خود را از دست نداد . از آنچه همه به آن مشغول بودند بیزار بود و به هیچ چیز جز تحری حقیقت دلبستگی نداشت . در کارهای کشور شرکت نمی کرد   از هر گونه فعالیت بر کنار بود و کسانی را می طلبید که با آن ها در باره معنویات و حقایق ابدیه صحبت کند .

هرگز دعوی حکمت نداشت . هرگز چیزی ننوشت . خود را نادان و عامی معرفی می کرد . با اشخاص مستعد مخصوصا جوانان وارد صحبت می شد و در باب مفاهیم عادی نظر آن ها را می پرسید .

اما در نتیجه کنجکاوی او و اصرار عجیبی که در تحقیق افکار و معتقدات جوانان به خرج می داد و اینکه در نتیجه ی نفوذ کلام وی نقص و اشتباه عقاید عمومی آشکار و از این را ه پایه معتقدات جاری کسانی که پیشرفت افکار عمومی را مضر منافع می دانستند هویدا می شد .

او را فاسد العقیده و خداناشناس خواندند و سرانجام  به محاکمه کشاندند و محکوم به اعدام کردند.

او پس از شنیدن حکم اعدام خطاب به مردم آتن چنین گفت: "  خواهشی که از شما دارم این است که وقتی فرزندان من بزرگ شدند اگر ثروت یا هر چیز دیگر را بر کسب فضائل ترجیح دادند آنان را شکنجه دهید همچنانکه من شما را شکنجه دادم ...   اکنون هنگام رفتن است : من به سوی مرگ و شما به سوی زندگی . اما بهره ی کدام یک از ما بهتر است ؟ این را کسی نمی داند جز خدا .  "

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386;ساعت 8:6; توسط الهام بابا خانی; |

بازگشایی مدارس و بحران دست به آب !

روز بازگشایی مدارس بسیار ی از دانش آموزان دبستانی با شلوارهای کثیف به خانه برگشتند !

لوله ها در اثر سرما یخ بسته و توالت ها تعطیل بود .

مدیران محترم در مدت تعطیلی ـمدارس ـ اصلا به فکر این احتمال قوی نبودند تا از آن پیشگیری کنند و هنوز هم بعد از گذشت سه روز بچه ها پشت در سرویس معلمان صف می بندند تا دستی به آب برسانند .  مبصر پشت در تایم نگه می دارد ودانش آموز بیچاره باید مثل سربازها سه سوته کارش را بکند و بیرون بپرد .

داستان جالبی است ولی غریب نیست .

آیا تا به حال اتفاق افتاده که زبانم لال در خیابان چنین نیازی پیدا کنید ؟ کجا می روید ؟ شانس بیاورید نزدیک پارک یا مسجدی باشید .

بچه ها ی طفل معصوم که دیگر برایشان آبرو نمانده است ! اینجاو آنجا پدر و مادر خلاصشان می کنند و بالاخره اگر ده نفر نبینند   حتما نه تا می بینند .

امیدواریم مسئولان مومن و متعهد با افزایش سرویس های بهداشتی عمومی حرکت مفید و موثر را در راه حفظ ارزش های حیثیتی و بهداشتی انجام دهند و ثواب دنیا و آخرت را برای خود بخرند .  آمین

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386;ساعت 12:59; توسط الهام بابا خانی; |

اولین کتاب ...

چندی پیش در یکی از جلسات گروه " آینه "  "  بابک بهاری "  گفت : "  خیلی از شاعران بنام بسیار کوشیده و می کوشند که نخستین آثارشان را پنهان کنند .

پیشتر در جلسه ی کارگاهی از " هوشنگ مرادی کرمانی " شنیدم که از قلت آثارش نسبت به بسیاری از نویسندگان ژانر کودک و نوجوان می گفت : " ... آنها از من پرسیدند چرا در این همه سال فقط این تعداد اثر داری ؟ گفتم آخر من روی کارهایم خیلی دقت می کنم . کار باید بدیع باشد . استخوان دار باشد‌ ـ مخاطب را جذب کند  و نیز بتواند کنار سایر کارهایم بنشیند . برای همین باوجود اینکه مدام به موضوعات اطرافم می اندیشم ولی چند سال یکبار کتابی جدید منتشر می کنم . ..."

بسیار ی از آن ها که دستی بر قلم دارند می خواهند کتابی از خود داشته باشند غافل از اینکه این کتاب اگر عجولانه و کم گوشت چاپ شود بعدها می تواند نقطه ضعفی قابل اشاره برایشان  باشد .

این بدان معنی نیست که نخستین اثر لاجرم باید اثری بالای ۸۰ درصد مقبولیت باشد . ولی دست کم باید از ۶۰ درصد مقبولیت به لحاظ محتوا و ساختار  برخوردار باشد تا بعدها آسیب جدی به اثر های دیگر وارد نکند و دست آویز مخربان نگردد. در این میان هوش سرشار و شعور بالای مخاطبان راهم  نباید نادیده گرفت  زیرا این اثر قرار است خواننده ای داشته باشد . و یک نوشته باید در بطن خود مخاطب را جذب کند و به واقع بر دل و اندیشه اش نفوذ کند نه با فشار و تبلیغ و یا قرار دادن وی در معذوریت پذیرش .  از این جهت یک نویسنده ی هشیار که قصد ادامه ی کار و ارتقای آثارش را دارد حتما باید به این نکات توجه داشته باشد .

 نویسنده پیش از هر کسی خودش باید منتقد اثر ش شود . برای این منظور لازم است پس از  نگارش تمام یا حتی قسمتی از اثر مدتی از  آن  دور شود آنقدر که وقتی دوباره به سراغش رفت حد اکثر بیش از ۲۰ درصد موضوع را به یاد نداشته باشد . آنگاه نه به چشم یک نویسند ه  که به چشم خواننده ی صرف آنرا بخواند . بی شک کاستی هایی را به چشم خواهد دید . خوب است این کار را چند بار تکرار کند و هم زمان از دوستان صاحب نظر در این خصوص یاری بگیرد ولی اگر بتواند بر احساسات خویش غلبه کند می تواند بهترین مصلح و منتقد اثرش به حساب آید .  تمرکز و پافشاری بر کشف بهترین واژه ها و نزدیکترین حس به واقعیت ( حتی اگر موضوع واقعی نباشد خوانند ه باید آنرا به وضوح ببیند و حس کند ) اهمیت بالایی دارد. پس از طی این مراحل می تواند به انتشار آن راضی شود .

از یاد نبریم : آنچه زود به دست آید به یقین زود هم از دست خواهد رفت . صبور و پر تلاش باشیم تا ماندگاریمان بیشتر گردد. و به قول دوست گرانقدرمان آقای "بهاری" : با خود به بی رحمی رفتار کنیم تا اثر ی قابل ارائه داشته باشیم .

 "  نوشته های ماندگار حاصل تعرق روحند زیر فشار تمرکزی معنوی و  اندیشمندانه .  "

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386;ساعت 9:49; توسط الهام بابا خانی; |

خودکرده !

کسی از سوتفاهما ت و سوتعبیر ها م گفت . از اینکه مدام باید مراقب بود تا کسی گمان بد نبرد . خندیدم و گفتم :تا کنون شده کاری بکنید که هیچ کس نگوید بد است ؟ " هر کسی ازظن خود شد یار من " همه همینطورند . کو منصف ؟ هنوز هم آن شیخ معروف روزها باچراغش دارد دنبال انسان می گردد.

خدا  حفظت کند ای دوست  اعتنا نکن . گفت نمی شود آبرویمان را که یک روزه جمع نکرده ایم ! گفتم پیش خدا آبرودار باش باقی همه بنده اند و خودشا ن حساب سیاهشا ن به آسمان رسیده است . چه کاره ی عالمند که بیم داری ! فوقش بگویند تو نیز عیب داری . کو آدم بی عیب ؟ آن ها یک جور می لنگند تو هم یک جور . کو آدم سالم ؟

باکی نداشته باش . اگر گفتندُ  بگو خوشبختی سیاه  من در آزادی می ارزد به زندان سپیدی که شما برای خود ساخته اید . شما که با خدای خود صادق نیستید. با خود صادق نیستید و با ما نیز همچنین . در دل هزار آرزوی تیره دارید و مزرعه دار تاکستان نورید .

شنیده اید که روز قیامت گناهکاری در پیشگاه خدا نالان بود و لابه می کرد ؟ عابد از را ه رسید و گفت : من د ردنیا عبادت کردم و فریضه به جا آوردم حالا اجرش را می گیرم و تو به جهنم می روی . خدا فرمود این عابد را به جهنم بیاندازید . گفت چرا ؟ فرمود : چون تو به طمع بهشت مرا عبادت کردی و اکنون متوقع اجری ولی این گناهکار از ته دل بر خاک استغفار افتاده است . او بر تو شرف دارد .

با خدا به قانون نوشته همراهی نکنیم . دل در گرویش بگذاریم که اگر چنین باشد چون مولو ی می نیز بر ما حلال خواهد بود .

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386;ساعت 18:54; توسط الهام بابا خانی; |

پیشتر از اختلالی که حاصل شده متاسفم :

 مطلبی که پیشتر نوشته شده بود و منتقل نشده بود  ، روز بعد خودش منتقل شد . و مطلبی که یکبار نوشته شده بود چند بار منتقل شدو هنوز این اختلال برطرف نشده است. به هر حال ...

"مهران قاسمی " ، "جهانگیر پارساخود " و...

در وبلاگی خواندم " آن ها ایستاده می میرند " اینرا برای مهران قاسمی گفته بودند . بی اختیار یاد  زنده یاد " جهانگیر پارساخو " برایم زنده شد :

نیمه ها ی دهه ی هفتاد بود . روزی در دفتر " سندیکای خبرنگاران و نویسندگان مطبوعات " - بزرگترین تشکل مطبوعاتی پیش از انقلاب - جمع بودیم؛ مرحوم " پارساخو " با دوچوبدستی زیر بغل وارد شد . کنار میز " محمد بلوری " -رئیس هیات مدیر ه ـ ایستاد و گفت : " دوستان ! می دانید که من پنجاه سا ل در مطبوعات این مملکت قلم زدم . همه ی شما مرا می شناسید . جایی بود که ۲۰ سال کار کردم و تنها ۳ سال برایم سابقه رد کردند . حالا به شدت بیمارم . حتی نمی توانم بنشینم تا مسافرکشی کنم . اجاره نشینم . شرمنده زن و بچه ام .ماه گذشته ده هزار تومان در آمد داشته ام . کمکم کنید . "

سیل اشگ سرازیر بود روی چروک های شریف صورتش و ماازشرم سرهایما ن به زانو رسیده بود . " پارساخو" در گذشت بی آنکه کسی بتواند کاری برایش بکند ؛ در حالی که خانواده اش در همان خانه ی اجاره ای حوالی خیابان آزادی بودند .

حالا وقتی خواندم " مهران قاسمی " را ایستاده می بینند به یاد " پارساخو " می افتم که ایستاده است با چوب ها ی زیر بغلش و ما را نگاه می کند . انگار هنوز منتظر است که یاران به یاری برخیزند . آیا بر می خیزند ؟

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386;ساعت 9:39; توسط الهام بابا خانی; |

آمده ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی

عاشق آن لحظه ی طوفانی ام

دلخوش گرمای کسی نیستم

آمده ام تا تو بسوزانیم

خوب ترین حادثه می دانمت

خوب ترین حادثه می دانیم ؟

 دوست داشتم این شعر را اول وبلاگم می گذاشتم ولی اتفاق دیگری افتاد...

به هر حال حس کردم هنوز می شود این ماهی را از آب گرفت . دیروز خواستم درباره ی محرم بنویسم که دیدم محرم خیلی وقت است آمده . رنگ سیاه وبلاگ ها از دیر پایی آن می گوید . از فقدان صداقت و مهر و عشق و راستی . از تنهایی و بی پناهی .

خیلی وقت است که آزادگی در درد هایی که حتی اگر بیاندیشیم خود برای خود نساخته ایمُ ولی بی شک خود برای خود پروده ایم گم شده است . دست ها برای یاری شدن افراشته است و کسی تاب یاری رسانی ندارد. غم موج می زند و زمین از خون دل سرشار . اسب های جنگاور زندگیمان بی سوار شده اند و سقای تشنگی هایمان بی دست .

عاشورا دیگر فقط در محرم نیست و کشتگان آن هفتاد نفر نیستند .

فکر می کردم چه خوبست که دست کم در این ماه زره نبرد بر تن کنیم . هم آنانکه دغدغه ی پیروی از راه آزادگان را دارند بر اسب همت خویش زین بیافکنند و به جای سوگواری بر مرگ آزادگی و همت و عشق  درفش انسانیت در دست با نیزه ی بران نوعدوستی  و راستی چشم مهربانی بی دریغ خود را بر اطرافیان بدوزند و چون باد بر دشمن غم و ناامیدی و بی کسی آنان بتازند .

کار سختی نیست . حتی یک لبخند محبت آمیز . یک نوازش پاک . یک شانه ی پر تحمل برای سر ی دردمند و یک کامنت دلگرم کننده شما را قهرمان پیروز این میدان خواهد کرد. 

چه نذری چنین نیکو در پیشگاه حق نادیده گرفته می شود !

نذرتان قبول . رزمتان پیروز باد ...

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386;ساعت 11:42; توسط الهام بابا خانی; |

آمده ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی

عاشق آن لحظه ی طوفانی ام

دلخوش گرمای کسی نیستم

آمده ام تا تو بسوزانیم

خوب ترین حادثه می دانمت

خوب ترین حادثه می دانیم ؟

 دوست داشتم این شعر را اول وبلاگم می گذاشتم ولی اتفاق دیگری افتاد...

به هر حال حس کردم هنوز می شود این ماهی را از آب گرفت . دیروز خواستم درباره ی محرم بنویسم که دیدم محرم خیلی وقت است آمده . رنگ سیاه وبلاگ ها از دیر پایی آن می گوید . از فقدان صداقت و مهر و عشق و راستی . از تنهایی و بی پناهی .

خیلی وقت است که آزادگی در درد هایی که حتی اگر بیاندیشیم خود برای خود نساخته ایمُ ولی بی شک خود برای خود پروده ایم گم شده است . دست ها برای یاری شدن افراشته است و کسی تاب یاری رسانی ندارد. غم موج می زند و زمین از خون دل سرشار . اسب های جنگاور زندگیمان بی سوار شده اند و سقای تشنگی هایمان بی دست .

عاشورا دیگر فقط در محرم نیست و کشتگان آن هفتاد نفر نیستند .

فکر می کردم چه خوبست که دست کم در این ماه زره نبرد بر تن کنیم . هم آنانکه دغدغه ی پیروی از راه آزادگان را دارند بر اسب همت خویش زین بیافکنند و به جای سوگواری بر مرگ آزادگی و همت و عشق  درفش انسانیت در دست با نیزه ی بران نوعدوستی  و راستی چشم مهربانی بی دریغ خود را بر اطرافیان بدوزند و چون باد بر دشمن غم و ناامیدی و بی کسی آنان بتازند .

کار سختی نیست . حتی یک لبخند محبت آمیز . یک نوازش پاک . یک شانه ی پر تحمل برای سر ی دردمند و یک کامنت دلگرم کننده شما را قهرمان پیروز این میدان خواهد کرد. 

چه نذری چنین نیکو در پیشگاه حق نادیده گرفته می شود !

نذرتان قبول . رزمتان پیروز باد ...

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386;ساعت 11:41; توسط الهام بابا خانی; |

محرم آمد . چرا ؟ صدای زنجیر و سینه زنی . نوحه خوانی و واویلا . بوی غذای نذری و اسپند . خرما و چای و شیر داغ . محرم آمد . چرا؟ محرم آمد تا فرصت خود نمایی و تذویر دوباره شود ؟ باز اسراف . باز معامله ی خدا با خلق خدا ؟ تا نیمه های شب صدای" یاحسین "کاسب بی انصاف محل که همیشه روی پیشخوانش نوشته " نسیه ممنوع ! " ؟ که بچه ی شش ساله ی همسایه را جلوی در هیات برای گرفتن غذای نذری بزنند و بگویند برو این مال هیات است ؟ حسین برای چه رفت ؟ جز برای حق ؟ برای آزادی و آزادگی ؟ برای خدا ؟ کدامیک از سینه زنانش در این ماه ، و دست کم در این ماه برای حق آستین بالا می زنند ؟ چشم از ناموس مردم بر می دارند ؟ حواسشان پی گرفتاری آشنا و همسایه می رود ؟کدامیک ناآشنا دستگیری می کند ؟ نه در میدان شهر یا مسجد محل با سلام و صلوات و گوسفند قربانی . ابوالفضل دستش را برای چه داد؟ لب تشنگی کودکان . ما برسر کودک مشتاق می زنیم ! حر جانش برای چه داد ؟ برای آزادی . ما آزادی را به جان می فروشیم ! حسین سرش را چرا باخت ؟ برای حق . و ما حق را به سرسپردگی می دهیم ! محرم چرا آمد ؟ برای چه ؟ و ما به چه را ه می بریمش !!! شهادت حق به دست نا حق تسلیت باد ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386;ساعت 17:15; توسط الهام بابا خانی; |

برای رویا (تقدیم به رویا بیژنی )

بار اول که دیدمت ، دست چشم هایم را پس کشیدم . طاق بلند و مشکی ابروهایت مرا ترساند. فکر کردم اگر پیش بیایم از زیر پلک نگاهم می کنی . مثل آن ها که گام هایشان وزن ندارد و سنجیده نیستند .

نشستم و مثل دیگران نگاهت کردم .تو حرف می زدی . اول سرت رابالا گرفته بودی . مثل طاق ابرو هایت . وقتی کمی گذشت طنین صدایت جور دیگری شد . آن جور ها که سر گربه ی ترسوی زیرزمین را از زیر خرت و پرت ها بیرون می کشد . جرات کردم طولانی تر نگاهت کنم ؛ لبخند بزنم و دستم را آزادتر روی میز بگذارم . کمی لم دادم و صندلی دیگر برایم خیلی خشک و سفت نبود .

تا آنکه تو گریه کردی . وقتی اشگ هایت برای معصومیت آن دختر ۱۵ ساله فروریخت ، تمام ترس من هم فرو ریخت . ولی از پشت این پرده ی ترس ، چیز دیگری بیرون آمد ؛تندیسی از یک محبت آمیخته به احترام .

از آن به بعد او نگذاشت تا جلو تر بیایم . وادارم کرد تا بیشتر بگذرد . بهتر ببینم و بیشتر بشنوم . باید می گذشت . باید زمان بیشتری می گذشت تا تو را بیشتر بکاوم . ...

...  همانجا فهمیدم چیز دیگری هستی . درخشندگی های فروغ را داشتی و درد پروین را . لکه هایی آشنا از آنان که می شناختم در وجودت بود .

سعی کردم رنگ هایت را بشناسم . در نوشته هایت سرک کشیدم . بی آنکه بدانی کسی در جستجوی تو نور و موج و کاغذ رامی کاود .

راحت نبود ؛ دشوار هم نه .

نوشته هایت را درباره ی " ممیز " خواندم . چقدر صادق ؛  گستاخ و مهر بان ! خوشم آمد . خیلی . آنقدر که بخاطرش تو را دیدم.

جسارتت را تحسین کردم ، وقتی توانستی با اینهمه لطافت آسیب پذیر، تابو سرایی کنی . وقتی توانستی به طرفداران یک کلام بگویی: با اینهمه تعریف بی اما ؛ بزرگان را کوچک نکنید . اصراری چنین بی امان بر عالی بودن چیزی شک بر انگیز است .

راست می گویی. انگار می خواهیم کسی نبیند که پشت چهره ی مستحکم و بزرگ ما ، راز کوچکی پنهان است . مگر می شود همه چیز را با هم داشت ؟

رویا خوب می داند که رویاها هم عوض می شوند . لیلی هم اگر زنده می ماند ، با مجنون دعوایش می شد و سفید برفی حمام آفتاب می گرفت تابرنزه شود !

... خواستیم کاری بکنیم ، نشد ! عجیب هم نبود ؛ چون همه رویایی فکر نمی کردند و اینجا رویا ، نه عقب تر که جلوتر از واقعیت راه می رفت .

بالاخره بعد از ماه ها دوباره او را دیدم و قرار شد کار ی بکنیم که رویا شانه  به شانه ی واقعیت حرکت کند .

قرار دادمان روی کاغذ نبود . آنرا روی چشم ها و صفحه ی اعتمادمان نوشتیم . روی انتظار فردا و چیز هایی که باید پیش می آوردیم  و  می شد . روی دلمشغولی هایمان برای اشاعه ی مهر ، یاری و صعود آنان که همت پیش رفتن بر ارتقای انسانیت را دارندو در این را ه می کوشندتا چون عیاران بزرگ دل اعتبار خود را بر بزرگی و بزرگواری بنا کنند .آنانکه زخم های هم را می بندند و خاشاک از پیش پای هم کنار می کشند . هم آنان که حتی یادشان کوره ی دل را روشن نگه می دارد و عزم امتدادشان مسیر را روشن.

نمی خواهم دست یاری از  دست هایما جدا شود . آنها را  می فشارم . سخت می فشارم شایدفشار عشق و احتیاج بازداردمان از هر ندیدن و نماندن . درد او را درد خود دانستن و اشگ های او را چون اشگ های خود پاک کردن .

ما به هم محتاجیم .نگوییم نه . ما به هم زنده ایم . نگوییم نه .و ما یکدیگر را دوست داریم . حتی اگر بگوییم نه . چه خوش می گوید " محمد علی بهمنی " :

لبت نه گوید و پیداست می گوید دلت آری

که اینسان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری

دلت می آید آیا از زبانی اینهمه شیرین

تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان رانی ؟

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386;ساعت 13:58; توسط الهام بابا خانی; |

شد !

یکبار دیگر دوباره ...

نمی دانم چندبار آغاز کرده ام . نمی دانم چندبار ادامه داده ام و نمی دانم چند بار دیگر باید چنین شود . ولی می دانم که تا هستم و هست این قرار است !

از اینکه می توانم در وبلاگ خودم بنویسم حس خوبی دارم . هرچند نوشتن کامنت دوستان هم به همین خوبیست .

امیدوارم اینبار مثل بار پیش نشود و زود داروغه زده نشویم .

جا دارد از دوستان دلسوزی که در این مدت روی وبلاگ عقیمم کامنت گذاشتند و دلگرمی دادند سپاسگذری کنم . هم آنها که می بینم روی وبلاگ ناامید و ماه ها خاموش دوست غمگینشان هشتادمین کامنت را می گذارند تا بداند هنوز کسانی به او می اندیشند و در این دنیا تنهانیست . دلگرم شود و باز باز گردد.

آفرین به اینهمه بزرگی و مهر . چه کسی می گوید دوستی دروغ شده ! نیست و نابود شده ! اینهمه دوستی، اینهمه مهر و جوانمردی بی تبلیغ پیشکش آمده و ما آنرا نمی بینیم . کفر نعمت می کنیم و منعم را انکار . چه می شود وقتی خود نمی خواهیم از این خوان مهیا لقمه ای بر گیریم . دست های ما خست می کند و ما گرسنگی خویش را گناه سفره می دانیم.

بیایید! این سفره گشاده است . رنگارنگ و بی منت .پر از طعم دوستان گوناگون . چه ضیافتی است ! چه ضیافتی ! همه صاحبخانه . همه میزبان . همه شانه به شانه ... 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386;ساعت 22:6; توسط الهام بابا خانی; |

این اولین کاری ست که می توانم بکنم. آزمایش کنم . شاید بشود .

اگر شد ادامه می دهیم .

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386;ساعت 21:52; توسط الهام بابا خانی; |