زنان بسیاری را می شناسم که سال های سال در حسرت روزی هستند که همسرشان با شاخه گل سرخی وارد شود ، با لبخندی مهربان و با نگاهی عمیق و دوست داشتنی و بی هیچ حرف ریاکارانه ای آنرا تقدیمشان کند.
آرزوهای این زنان چندان بزرگ نیست . گاهی که پای هق هق گریه هایشان می نشینم ، می گویند : " دلم می خواهد صورتم را بسوزانم . از تنم بیزارم . از تنی که فقط بخاطر او دوستم دارد. وقتی که تنم را دارد دیگر به قلبم ، شعورم و روحم فکر نمی کند . اصلا حاضر نیست به خود زحمت دهد تا گوشه ای از زیبایی های انسانیم را کشف کند . ولی من همیشه به او فکر می کنم. دلم می خواهد بیشتر کشف اش کنم ، چون برایش احترام قائلم . او چنین نمی کند . زن به نظرش جنسی است که چیزهایی مثل دست و پا اطرافش قرار دارد. فقط گاهی که غذایم خوشمزه تر می شود یا بلوزی برایش می دوزم که ۲۰ هزار تومان می ارزد ، بیشتر به چشمش می آیم .
حوصله ندارد نوشته هایم را برایش بخوانم . هیچ وقت به وبلاگم سر نمی زند ، ولی مدام از بیرون زنگ می زند ببیند تلفن اشغال است یا نه . اگر اشغال بود قیل و قال راه می اندازد که :" دوباره پای اینتر نت نشسته ای ! برو به کارو زندگیت برس . "
تا وقتی دختر خانه بودم از ترس پدر جرات تکان خوردن نداشتم . با هیچ دوستم رفت و آمد نمی کردم . آرزوی جشن تولد حتی یکی شان به دلم ماند . وقتی هم که شوهر کردم باز هم همین است . فقط رفت و آمد های رسمی فامیلی .
با تو هم جرات نمی کنم جلوی او تلفنی حرف بزنم . مثل بچه هایی که حسودی می کنند ، هی اشاره می کند که :" چقدر حرف می زنی ! یک چای بیاور ، میوه ای ، چیزی . شام حاضر است ؟ "
دلم می خواهد یک روز با هم بیرون برویم . موبایل هایمان را خاموش کنیم . دو تا بستنی قیفی بخریم و مغازه ها را نگاه کنیم . مثل همان روزی که با معصومه از دبستان آمدیم . قلک هایمان را شکسته بودیم و با پولش دو تا بستنی قیفی و چند تا آلوچه خریده بودیم . همیشه دلمان می خواست دو تا بستنی قیفی داشتیم ، لیس می زدیم و مغازه ها را نگاه می کردیم . موهایمان را دمب موشی کرده بودیم و با روبان سفید پاپیون بسته بودیم . سرمان را تکان می دادیم که دمب موشی هایمان تاب بخورد .
غش غش می خندیدیم و بستنی هایمان را لیس می زدیم که یکدفعه کسی موی معصومه را کشید . سیلی محکمی لپش را سرخ کرد. بستنی اش روی زمین افتاد . دمب موشی مراهم گرفت و کشید . بستنی من هم زمین افتاد ... و ما هنوز نتوانسته ایم بستنی های قیفی مان را تا ته بخوریم ... "
در غرفه ی " کانون فرهنگی زنان ناشر " بودم . آقایی عنوان غرفه را دید و گفت : " اینجا هم زنان برای خود سیستمی آفریده اند . پس مظلومیت ما چه می شود ؟ "
گفتم : " ازچه می گویید ؟ " . گفت : " تمام فشار خرج و مخارج زندگی و آلودگی فضای کار بیرون با مرد است . او به واقع وقتی برا ی زندگی کردن ندارد و روحش در آلودگی ها ی بیرون از خانه خراشیده و آب می شود ، آنوقت مدام جمعیت ها و انجمن های حمایتی از زنان از این جا و آن جا سبز می شوند . "
گفتم :" اگر چنین است چرا شما نیز به فکر تاسیس انجمنی برای حمایت از حقوق خود نمی افتید ؟ "
پوزخندی زد و گفت : " مگر ما وقت این کار ها را داریم ! از صبح تا شب باید بدویم برای خرج خانه . شما بیکارید و می توانید چنین تشکیلاتی راه بیاندازید."
گفتم : " ما بیکار نیستیم . زنان شاغل از شما بیشتر کار می کنند . علاوه بر کار بیرون ، رسیدگی به امور منزل و فرزندان هم بر عهده ی آنان است ولی چون به شدت احساس نیاز می کنند از کوچکترین فرصت برای ایجاد مراکزی جهت حمایت از خود استفاده می کنند . شما هم اگر به واقع نیازمند این حمایت باشید به تاسیس چنین انجمنی همت خواهید گمارد . "
سرش را تکان داد و روی میز را نگریست و به سالنامه ای اشاره کرد و گفت : " این چیست ؟ " گفتم : " سالنامه ی بانوان است ، که علاوه بر تقویم، حاوی بانک اطلاعاتی بانوان نیز هست و در آن اطلاعات مربوط به بیماری های زنان و راه های پیشگیری و مقابله با آن به زبان ساده و موضوعات روانشناسی ، خود شناسی و رژیم های چاقی و لاغری و مباحث تخصصی ارتباطی ، اجتماعی ، روانشناسی ، حقوقی ، پزشکی ، ازدواج ، بارداری و کودکان آورده شده است . "
به طعنه گفت : " سالنامه ی آقایان هم دارید ؟ "
گفتم : " در حال انتشاراست . "
متعجبانه نگاهم کرد و ادامه دادم :" ما شما را در کنار خود می بینیم . آرزوی ما هم این است که شما نیز ما را در کنار خود ببینید ، درکمان کنید و محترممان بشمارید . ما قرن هاست که می کوشیم شما را درک کنیم و محترم بشماریم . ما برای هم آفریده شده ایم و رواست تا به نیمه های دیگر خود نیک تر بنگریم . "
لحظاتی سکوت کرد و سپس یکی از سالنامه ها را برداشت و گفت :" این را می خرم . "
گفتم :" برای همسرتان می خواهید ؟ "
گفت : " نه ، برای خودم . می خواهم همسرم را بهتر بشناسم ! "
به شدت درگیر نمایشگاه ام ولی با این وجوداز کوتاه ترین زمان هم برای دیدن پیام های شما استفاده می کنم.ممنون از اینکه با من اید . توشه های امیدوار کننده ای ازنمایشگاه برایتان دارم که حتما بعد از اختتامیه به اطلاعتان می رسانم .
یادتان همیشه با من است . دوستتان دارم .
در
بیست و یکمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران
" کانون فرهنگی زنان ناشر " در بیست و یکمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران غرفه ی مستقل دارد :
راهرو ۱۸ غرفه ۱۱
زنان بد به همه جا
این عنوان کتابی است که بعدها "بهشت " اش تبدیل به " آسمان" شد . نویسنده ی آن " اوته ارهارت " است و احتما لا بسیاری از شما آن را خوانده اید . (انتشارات نسل نو اندیش )
آموزه های این کتاب به زنان می گوید باید منطقی باشند وبه زندگی کردن خودشان بسیار اهمیت دهند . در نگاه اول هیجان آور است ولی اگر کسی توصیه هایش را بی آنکه به گفته های کتاب در عمق وجودش مومن شذه باشد به کار ببندد ، خود را گرفتا برزخی مخوف کرده است که رهایی از آن با هیچ قرص و ماده ی آرامش بخشی امکان پذیر نیست . او نه می تواند آن زن سالم و قوی و موفق باشد و نه دیگرمی تواند به روش پیشین خود زندگی کند. دقت بسیار در جوانب زندگی و توانایی ها یتان را پیش از عمل به چنین کتاب هایی به شما توصیه می کنیم . بخشی از آن را بخوانید :
" زن جنس سر به راه ، مهربان ، انعطاف پذیر ، فروتن و نجیبی است . چنین تصویری در ذهن همه ی بانوان وجود دارد . سر به راه بودن باید راهی به سوی کامیابی باشد . اما در واقع چنین نیست .
امروزه زنان نمی خواهند فقط سربه راه باشند . آگاهی زنان از خویشتن افزایش یافته است . با این حال ، تناقض های فراوانی د رذهن زن امروزی نهفته است . می کوشد تا خود را ابراز کند . اما وجدانش ناراحت است . در بیرون خاموش اما در درون آکنده از کشمکش است . از سویی می خواهد محبوب همگان باشد و می کوشد همه را راضی نگه دارد . از سوی دیگر می داند که به این ترتیب دچار وابستگی می شود . می خواهد ابراز وجود کند ، اما قصد آزار هیچ کس را ندارد ، می خواهد به هدف اش دست یابد ، اما میل ندارد دیگران را پشت سر بگذارد ، می خواهد انتقاد کند ، اما بد کسی را نمی خواهد ، می خواهد عقاید خود را بیان کند و دیگران را متقاعد گرداند ، اما نمی خواهد اختیار اوضاع را در دست بگیرد ، می خواهد اعتماد به نفس داشته باشد ، اما کسی را نترساند.
دو دلی و تردید او در حالت های ظریف جسمانی اش نمایان است . سری که اندکی خم شده ، نگاهی شرمگین و پرسشگر و لبخندی مردد ، گویی این پیام را مخابره می کند : " د ر عمق وجودم از خودم مطمئن نیستم . به من بگویید چه کار کنم . "
بر این همه زیبایی پا مگذار
لبه های ظریف گلبرگهای هستی
بر تمام زمین فرش است
----------------------------------------
شعله ها
گرمای داغند از تن درخت
حسرت سال ها دست بر آوردن به آسمان
----------------------------------------
شب از تو شاعره می سازد
و شعر
از تو نرمی می آفریند
تا بغلطی در درزهای ظریف روان
و مرحم نهی بر خراش های ناپیدای دل
از نادیدنی های غفلت آدمی
-------------------------------------
شعف ساخته ی حس چرخش و پرواز است
آنگاه که مرا بی زنجیر تن
در فضای لایتناهی می چرخانی
هیچ چیز
به هیچ بهانه ای
غمم نخواهد بخشید
بیمارم . ناخوش احوالم . کوچه های خلوت راه ام نمی دهند . سایه ی درخت ، برکه ی خنک کجاست تا پاهای تب دارم را بر لبش بگذارم . نگاهم داغ است . هوای نسیم تگرگی دشت را کرده ام . باران تند عصر . پاییز مرموز . شلاق رگبار.
آه که قلبم چقدر وسیع است . آه که در این چهار دیواری چقدر خفت می کشد . پاهای چابکم میل دویدن دارد . دیوارها را خشم دریدن دارم . کجاست سگ گله تا باهم دور تا دور تپه را بدویم ! پستان بزها پر از شیر است . سطل خالی ست . و دست های من دور است .
بادهای دشت هدر می روند . جنگ میان گیسوانم را سزاوارند . ستیز فریاد دلخراشم رابا هو هوی خویش می طلبند . جای من خالی ست تانگاه عاشقم را بر تیغ های بیابانش کشم . جای من خالیست تا طاقباز بر سکوت بیشه بخوابم و زمین بی گناه را نوازش کنم .
ای خدا ، آخر جای من اینجا بود ؟ میان این همه سیمان و زمینی که از قیر سیاه فرش شده است ؟
ای خدا جای من اینجا بود ؟ جای من کنار سه راهی چشمه ی خلوت ، زیر درخت گردوی پیر است . منتظرم تا صبحانه را بخورند . می خواهم استکان ها را کنار جوی ببرم تا خزه هایش با انگشتانم عشقبازی کنند . سنگ های کف آب به من چشمک می زنند و من باز هم استکان را در آب فرو می کنم . مثل دختر دلداده ای که کم کم کوزه اش را آب می کند تا دلدارش بیشتر نگاهش کند .
چقدر سرخی گونه هایم کنار روسری سفید قشنگ است !
دلم می خواهد بروم . می روم .
صبحی زود ، پیش از فلق به دشتی دور می روم و عاشقانه با خاکش می آمیزم .باد گستاخ دوستم دارد .ذره های خاکم را بر خواهد داشت و به سوی آن همه ناباوری خواهد پاشید .شوق پاهایم را بر صخره ها خواهد دواند .فریاد بلندم را بر شیروانی ها خواهد کوفت و فر فره های سرخ دنیا را تند تر و تند تر خواهد چرخاند .
من پخش می شوم در همه جاهایی که آرزویش را داشتم و خواهم رقصید ایستاده با باد برای همیشه ، زیر آسمان کبود .
پرده ی سفیدم
منظره ات را تار کرده است
گاه گاهی از کنارش تو را می بینم
چقدر شجاعی
اتاقت نورانی ست
پنجره ات عریان است
و شیشه هایش
پاک پاک
دست هایت را گشوده ای
و
لبخند می زنی
آسمان مال توست
ابرها
پرنده ها
سرشاخه های درخت
وتمام پشت بام های شهر
خوش به حالت
تا ته دنیا را می بینی
ومن
از گوشه ی پرده ی سفیدم
تنها تو را ...
نشست" کانون فرهنگی زنان ناشر " و گروه ادبی "آینه " بر گزار شد .
بحث داغی بود . حرف های زیادی شنیدیم : سئوال - دلیل - نقد - راه حل . کسانی را می دیدی که نت برداری می کردند . نکته های قابل توجهی کشف شد. فجایع تاسف باری باز شد و امید های درخشانی سر بر کرد . عجب جلسه ی خوبی بود ! جای شما خالی . من یک ماشین خاک گرفته را می دیدم که داشتیم با هم می شستیم . اگر شما هم بیایید می توانیم راهش بیاندازیم .
قرار است باز هم از این جلسه ها بگذاریم . شما هم اگر سئوال و نظری دارید بگویید ،آن هم می تواند نکته ی جدیدی باشد که در باره ا ش بحث کنیم .
چرا بعد ؟همین الان نظر دهید : درباره ی اثر ها و صاحب اثر ها - ناشران - پخش و توزیع کتاب - نوع مخاطبان - نگرش و نیاز و ظرفیت جامعه - جایگاه کتاب و چیز های دیگر ...
بیست و یکمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران در راه است . بیایید جای حرف هایمان را در این نمایشگاه باز کنیم.
" احمد رضا دریایی" روزنامه نگار با سابقه درگذشت .
این خبر را دوست و همکار ناشناسم ا ز وبلاگ " گل گندم " برایم فرستاد. به آنی ۱۶ سال عقب رفتم و خودم را دیدم که روبرویش آنطرف میز سر دبیری هفته نامه ی " آینه " نشسته ام و حالا همه چیز همانطور یخ زده مانده است .
فراموشش نکردم و نخواهم کرد. پس از چهل و چهار سال فعالیت مطبوعاتی در نشریه های فردوسی -روزنامه اطلاعات -هدف -آینه و روزنامه همشهری در سن ۶۷ سالگی در آگهی ترحیم خوانده شد .
روحش شاد .